عِشق عَلَیهِ السَّلام

ای ماهی فتاده به دریای خون و خاک - قربانیان کوی تو هستند بی پلاک

عِشق عَلَیهِ السَّلام

ای ماهی فتاده به دریای خون و خاک - قربانیان کوی تو هستند بی پلاک

عِشق عَلَیهِ السَّلام

چقدر گریه کنم تا نبری از یادم
در سراشیبی قبرم به شما محتاجم

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

4 سال قبل، وقتی کاندیدای محبوبمان با ٢٤ میلیون رأی رئیس جمهور شد، سخت طالب آن بودیم که شادی کنیم ،

دوست داشتیم به خیابان بیائیم و خستگی یک انتخابات داغ و پر تنش رو از تن به در کنیم . اما وقتی به خیابان آمدیم ،

جز آتش و دود و اعتراض چیزی ندیدیم .

شیشه خیابان‌ها را شکستید و به مردم و نظام تهمت زدید و همه قواعد سیاسی و انسانی را

زیرپا گذاشتید و ما «فقط» نظاره می‌کردیم .

آمدیم برای شادی دل‌های دوستانمان «بوق» بزنیم؛ اما دیدیم که بوق زدن به نماد اعتراض تبدیل شد. شادی رأی آوردن

کاندیدای محبوبمان را به زهر تبدیل کردید و در جلوی چشم ما،

رأی ما را «دروغ» خواندید... !

این خاطرات در ذهنم رژه می‌روند وقتی می‌بینم شما را که حالا، با شور و شعف وصف ناشدنی به خیابان‌ها آمده‌اید؛

شاد هستید و بوق و سوت و کف می‌زنید و یا اون عروس و دامادی که با وضع آنچنانی در دید همه می رقصیدند

و یا اون آقا پسر و دختر خانمی که تو یکی از میدون های

اصلی شهر بصورت علنی مشروب می خوردند و می رقصیدند بر روی دست هم .

امت حزب الله جمهوریت را فدای اشرافیت نمی کند و از آراء رقیبش چنان حمایت می کند که از

ناموس خود ، امروز که نتیجه به نفع ما نبود ، نه خانه ای ؛ نه اتوبوسی ؛ و نه بانکی آتش گرفت و

نه جان هم وطنی امان به خطر افتاد.

آقای روحانی از صندوق دولتی آمد بیرون که به دروغگویی مشهورش کرده بودند. ما هم خوشحالیم ،

ولی زیر سایه ی ولایت طعم پیروزی را چشیدن مزه ای دگر دارد.

این فقط شگفتگی رهبرم خامنه ای است ؛

ما فرصت شادی کردن را از شما نمی‌گیریم؛ این پیروزی گوارای وجودتان باد...

ولی بغضم می‌گیرد وقتی یاد 4 سال قبل و مظلومیت نظام و رهبرم می‌افتم .

حسرت آن روزها و شادی نکرده خود را نمی‌خورم؛ اما نمی‌توانم آه نکشم.

یادمان باشد ؛

« فرمانده ی ما هنوز هم خامنه ای است »

۷ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۲ ، ۱۲:۴۸
بی پلاک

از زبان حضرت ام البنین(س) خطاب به آقا قمر بنی هاشم(ع)

 به بهونه ی حرکت کاروان حضرت سیدالشهدا (ع) از مدینه به مکه در 27 رجب 

 

قصد کرده است از وطن برود

پنجمین رکن پنج تن برود

این حسین است که غریب شده

کاش می شد که با حسن برود

او به هر حال می شود عریان

چه نیازی ست با کفن برود!

هر چه کردند جان معجر من

نگذاری که پیرهن برود

قسمت می دهم اجازه نده

شمر با پا روی بدن برود

نگذاری که نیزه کندی

جای پهلوش بر دهن برود

نکند بی حسین برگردی

نکند آبروی من برود

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۲ ، ۱۵:۱۷
بی پلاک

قبل از اعتکاف ...

می خواهم از این همه هیاهو دل بکنم ، دل بکنم از این همه دود و سرب و شلوغی و آدم های رنگارنگ . دل بکنم از پیاده روهای شلوغی که هیچ گاه مقصدشان را پیدا نمی کنند . این همه مغازه ای که هر روز رنگ عوض می کنند ، این همه پنجره های کهنسال که از باز و بسته شدن های مکرر خسته شده اند. می خواهم چند روز خودم باشم همان خود پاکیزه کودکی ، همان پرهیزکار دیروزهای دور. می خواهم ...

***

وقتی اومدم بیرون آسفالت خیابون و دیدم ...لذتی بردم و دست مریزادی هم به جناب آقای قالیباف که آنقدر به فکر شهروندان هستند....!!!! گفتم.

آسفالت یه دست ، انگار حرکت ماشین ها هم یه جوری روون شده بود...

البته آسفالت قبلی خراب نبود فقط یه کم رنگ و رو نداشت و یه کم ناصافی ، که زیاد محسوس نبود...

اما یک روز بعد.. فقط یک روز...

برادران زحمت کش اداره آب وفاضلاب مشغول کندن همون آسفالتی بودن که فقط یه روز از عمرش میگذشت ... انگار نه انگار که این آسفالت جدیده...

بماند که بیت المال رو همین طوری حروم میکنن...

روزهای بعد تر هم ادارات دیگه... اصلا نمیدونم بعضیاشون با زیر زمین چه کار دارند..؟؟!!

بهرحال همه هوس کندن این آسفالتو داشتن...حالا یا شهرداری باید با اونا هاهنگ میکرد یا این ادارات با شهرداری !

این هم بماند... بعد از اینکه کارشون تموم میشد ...یه کم آسفالت میووردن میریختن...

یه جا زیاد ، یه جا کم شده بود ... وصله وصله... دیگه از اون آسفالت یه دست خبری نبود...

قربون همون آسفالت قدیمی....

***

ایام اعتکاف هم آمد و رفت ...

نقل دل ما ، اعتکاف و نقل همین آسفالته....

خودمون و روحمون ودلمون بر میداریم میبریم پیش خدا...تو خونش...میبریم تا صاف بشیم ویه دست...

قول میدم... تمام ناصافیا رو برطرف میکنم... تازه متولد میشم... با یه دل صاف از مسجد میام بیرون ..

اما شاید به یه روز هم نکشه...خواسته یا ناخواسته....دوباره عُجب میاد سراغم ...

دورغ میگم.. غیبت میکنم... و هزارتا صغیره وکبیره...

وقتی یادم میاد که به خدا قول دادم ، توبه میکنم .... دوباره توبه .. دوباره ...

اونوقت مثل آسفالت خیابون وصله وصله میشه... وقتی دلم صاف شد

این ناصافیا بدجوری خودشون رو نشون میدن و تو ذوق میزنن... .

گفتم : اگه قراره برم و نتونم خودمو نگه دارم... بهتر نرفتنه ... دیگه شرمنده خدا که نمیشم...

هی قول بدم هی زیرش بزنم... سه روز برم التماس... به رحمانیتش ببخشدم... اما من باز... .

خوبه قبل اعتکاف آدم سنگاشو با خودش وا بکنه... بعد دید اگه میتونه بره... .

گیج مونده بودم ، مونده بودم امسال برم اعتکاف یا نه....!!!! که ...

در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند...

 

پی نوشت :

  1. به نظر چند سال اخیر نفس اعتکاف فراموش شده...بیشتر همه به مکانی برای تفریح و خوش و بش و با کم یا زیاد غیبت و این حرفا ... واقعا حیفه بهترین لحظاتی که باید خودت باشی و خدا ....جای دیگری باشد.... .

  2. سال گذشته بود به نظرم ، دوستی اس ام اس یا پیامک داده که ، بیا بریم فلان مسجد همه هستیم خوش میگذره... خنده ام گرفت... جواب دادم یقین داری، داری میری اعتکاف !

  3. چند سالی مسجد ما هم برای اعتکاف ( البته فقط برای بر و بچه های خودمون ) ثبت نام می کرد، ولی امسال بدلایلی نامعلوم تعطیل بود !!

  4. خوشبحال اونایی که رفتن و هر گونه تکنولوژی(موبایل و....) رو فراموش کردند و خود بودند ، حداقل توی این سه روز.

  5. راستی ! چه خوب بود اگر این ایام کربلا بودیم .

۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۲ ، ۱۳:۱۷
بی پلاک

            ... سجاد، مرکبش را به تو نزدیکتر می‌سازد و آرام در گوشت زمزمه می‌کند: "بس است عمه جان!

شما بحمدالله عالمه غیر متعلمه‌اید و استاد کلاس ندیده. خدا شما را به علم لدنی و تفهیم الهی پرورده است."

و تو با جان و دل به فرمان امام زمانت، سر می‌سپری، سکوت می‌کنی و آرام می‌گیری.

اما نه، این صحنه را دیگر نمی‌توانی تحمل کنی.

زنی از بام خانه مجلل خود، سر بر آورده است، و به سر بر نیزه حسین، اهانت می‌کند، زباله می‌پاشد و ناسزا

می‌گوید.

زن را می‌شناسی،‌ اُم هجام از بازماندگان خبیث خوارج است.

دلت می‌شکند، دلت به سختی از این اهانت می‌شکند،

آنچنانکه سر به آسمان بلند می‌کنی و از اعماق جگر فریاد می‌کشی:

                                                   "خدایا! خانه را بر سر این زن خراب کن "                                              

هنوز کلام تو به پایان نرسیده، ناگهان انگار زلزله‌ای فقط در همان خانه واقع می‌شود، 

ارکان ساختمان فرو می‌ریزد و زن را به درون خویش ‍ می‌بلعد.

زن، حتی فرصت فریادی پیدا نمی‌کند.

خاک و غبار به هوا بلند می‌شود. رعب و وحشت بر همه جا سایه می‌افکند و بیش از آن،

حیرت بر جان همگان مسلط می‌شود.

پس آن زن اسیر زجر کشیده مظلوم، صاحب چنین قرب و قدرتی است؟

 بی جهت نیست که در خطابه خود، از موضع خدا، با خلق سخن می‌گفت؟

این زن می‌تواند به نفرینی، کوفه را کن فیکون کند. پس چرا سکوت و تحمل می‌کند؟

چه حکمتی در کار این خاندان هست؟!

کاروان، همه را در بهت و حیرت فرو می‌گذارد و به سمت دارالاماره پیش ‍ می‌رود.

خبر به سرعت باد در کوچه پس کوچه‌های کوفه می‌پیچد.

مأموران تا خود دارالاماره جرأت نفس کشیدن پیدا نمی‌کنند.

کاروان به آستانه دارالاماره می‌رسد.

و ... چه شهر غریبی است کوفه .

 پی نوشت :

 1. این نوشتار برگی از سترگ غم نامه ی حضرت زینب سادات ( س ) ، برگرفته از کتاب " آفتاب در حجاب " است ، که از کودکی های دختر امام علی(ع) می گوید تا ... تنهایی های این خانم با امام حسین (ع) .

 2. دعا کنیم ، حضرت خدا هر چه زودتر این وهابی های ملعون رو ریشه کن کنند ، و ان شاالله توفیق زیارت حرم حضرت زینب سادات (س) و  حضرت رقیه سادات (س) روزیمون بشود.

 3. در خاتمه ی روایت کتاب فوق ،  آفتاب در کنار قبر پیغمبر (ص) پهلو می گیرد ، و عاشقانه از اندوه خویش لب می گشاید که : « تعبیر شد خواب کودکی های من  پیامبر (ص) و من اکنون  با یک دنیا و مصیبت تنها ماندم...

 4. سیاه مشق بعد ؛ از آسفالت تا اعتکاف . ان شاالله .

۶ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۲ ، ۱۹:۰۹
بی پلاک


 

 

گیریم که جنگ جملی هست ، غمی نیست

یک فتنه بین المللی هست ، غمی نیست

ما تجربه کردیم که در لحظه فتنه

تا رهبر ما سید علی هست ، غمی نیست

 

پدرا ! امَّتا ! یارا !

روزت مبارک !

۱۷ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۲ ، ۱۲:۳۹
بی پلاک